کدام خاطره ات ، هفتم مهرماه 1390
کدام یک از این همه خاطره های بی منت (من ت )
کدام یک
نمی دانم
داستان عشقت را که شنیدم یاد شعری افتادم که می گویم :
خبر به همه عالم برسد ، نخواست او که به من خسته ، بی گمان برسد .
دل نوشته هاي من
کدام یک از این همه خاطره های بی منت (من ت )
کدام یک
نمی دانم
داستان عشقت را که شنیدم یاد شعری افتادم که می گویم :
خبر به همه عالم برسد ، نخواست او که به من خسته ، بی گمان برسد .
ای که سالهاست دوریت تنهایی هایم را رقم می زند
دگر خسته گشته ام از نامه هایی که بی جواب ماندندو هیچگاه حتی خوانده هم نشدند . اما دلم امشب هوای گریه دارد ، چنان بغظ مرا در بر گرفته است که حتی اشک هایم نیز جرات باریدن ندارند ، چگونه می توانم آواز هایم را پنهان کنم اگر بغضم در هم بشکند ، چگونه می توانم عشقت را
زهرا
دور نگه دارم اگر بغظ در هم شکند .
کسی در برم نیست تا درد دوریت را برایش بگویم ، از تشنگی هایم بگویم ، و اکنون
تشنه ی دیدارتم
تشنه ی صداتم
تشنه ی لبهاتم
يار دگر و نواي دگري داشت
در اين همهمه بازار بي رونق
شور دگر و سوداي دگري داشت
به عشقت امشبم می می نوشم
به یادت امشبم ترانه می سرایم
که شاید امشبم مانند شبی
در خیالم رخت را تصور نمایم
فردا گر گذارند برایت باز
زندگانی را ،عشق را
از نو،آغاز می نمایم
ولي اين بار غروم اسيرم كرد
و اين بار نيز دورادور دارم شنزار ديدارت را آبياري مي كنم
من اينجا در افكارم غرق در لبخند هايت خواهم بود .
من اينجا با همان خاطراتت امشب را مي سازم اما نمي دانم ...
نمي دانم ساعت تا چند مرا همراهي مي كند اما مي دانم ...
مي دانم كه امشب خيالت خوابم را خواهد ربود
مي دانم كه عشقت قلبم را خواهد ربود
مي دانم كه ديگر خيالت جايي براي عاشق شدنم نگذاشته
مي دانم . . . . .
و تو هنوز
اين چنين مي پنداري كه
هنوز
فصل عاشق شدنم نرسيده است
اكنون چگونه تو را به ياد فراموشي سپرم تو را كه در جان من جاي گرفته اي .
اي زيباي من بدان كه در اين شهر غريب ، اندك زيبا روياني كه مي بينم همه نشان از تو دارد و چهره تو را برايم نمايند مي كنند تا بار ديگر در مقايسه همه آن زيبارويان را خجل زده از عالم واقعيت به دور سازي .
اي زهراي من چنان سرشار از شوق وجودت هستم كه دايره كلماتم از عهده اش بر نمي آيند تا دلتنگي هايم را برايت توصيف كنند .
اگر مي دانستم روزي اين چنين از تو دور خواهم ماند آنچنان گوشهايم را غرق در صدايت مي كردم كه ديگر هيچ صدايي را نشنوم و همه نوا هاي را صداي تو بشنوم .صدايي كه نت ها را در نواختن ناتوان مي گذاشت . كاش بيشتر صدايت مي كردم تا ديگر اكنون افسوس آن نخورم كه چرا نمي توانم حتي براي باري تو را با آن اسم زيبايت صدا كنم .
اگر مي دانستم
آنقدر نگاهت مي كردم تا چشم هايم كمسو شوند و ديگر جز تو نتوانند ديد زيرا كه در اين دنياي خاكي زيبايي جز تو براي ديدن نمي بينم .
روزهايي راب به ياد مي آورم كه همچون ديوانگان مي انگاشتم تو آني هستي كه مرا از پشت قاب تيره ي بيهودگي بيرون خواهي آورد و راهي براي زندگي كردن نثارم خواهي كرد .
امشب را مي خواهم غرق در رويايت چشم بر هم بگذارم . مي خواهم باز تمام وجودت را يكبار ديگر بر سر گزرانم كه مبادا سارق زمان بخواهد تو را از من دور سازد تا نفس مي كشم براي نگه داشتن خيالت مبارزه خواهم كرد . گرچه تو را ندارم اما خوشحالم كه تنها تو را دارم كه دوست داشته باشم . كه عشق بورزم و عاشق زندگي كنم و دلهره را در دل جاي دهم . شور را ، اشتياق را و اما تشويش و نگراني را چرا كه من زندگي در آنان يافتم
بار ها سيلي از اشكهايم خواستند تا آتش عشقت را در دلم خاموش كنند اما اين آتش ، آتشي نيست كه افروخته باشند . آتشيست كه با من زاده شد و تا هستم مي خواهم كه دوستت داشته باشم .
حال كه خيالت تنها در وجودم پرسه مي زند .. روز هايي به يادم مي آيد كه در آن روستاي دور افتاده مي توانستم آسمان را ببينم و شباهنگام از دست پريشاني هايي كه به من هديه كرده بودي به آسمان شب پناه مي بردم تا چهره ات را در ماه نظاره گر باشم . حال نه آن آسمان و نه آن ماه زيبا وجود دارد كه شبي مرا آرامش بخشند .
شايد براستي تو در آن آسمان بودي و من مي انگاشتم تا دستم را براي لمست دراز كنم و تو را برچينم .
باز امشب تمام خود را از آن تو خواهم نمود تا همچون ديگر شبانم با تو بودن را حس كنم .
زهرا ، از كجاي دلتنگي هايم برايت بگويم . كه در اين شهر غريب دور از تو مانده ام . هر لحظه و هر نفسي كه مي كشم همه از براي توست و هر بار كه كلام آغاز مي كنم نامت سرآغاز گفتارم است .
در اين شلوغي در دل من سكوتي سهمگين نهفته است كه بزودي مرا از پاي خواهد آورد . چنان آزارم مي دهد كه ديگر چيزي براي گفتم ندارم . بزودي عشقت مرا چنان در خاك ميفكند ديگر نتوانم بلند شوم . در آغاز زندگيم بايد عصاي پيري در دست بگيرم و شبانه در ماه صورتت را نگاه كنم و همه گذشته ي شوم خود را به ياد آورم . قلبم بيشتر از آني كه بايد مي تپد . نمي دانم اما شايد او نيز ديگر تحمل اين سينه ي پر از التهاب را ندارد و جانش به لب رسيده و مي خواهد هر چه زود تر از سرنوشت تلخ رها شود .
ديگر مجالي براي باز ديدن تو نيست . آري ، بگمانم اين نقطه ي پايان من است . هيچ فكر نمي كردم كه اينچنين در جستجوي پايانم باشم .
راست يا دروغ اما من غرق در آستان تو هستم و شك دارم كه لحظه اي ، يادي از در خيالت گذر كرده باشد . من در شوق ديدارت چشم باز و بسته مي كنم .
بيا و يك امشب را آغوش سردت برايم مهيا كن تا بعد از سالها شبي را آسوده چشم بر هم بگذارم .
آي كساني كه صدايم را ميشنويد .
امشب به پايان رسيده ام . ديگر نه مي توانم گريه كنم و نه مي توانم توان بياورم .
كه دلتنگي امانم را بريده است . ديگر دلم نمي خواهد لحظه اي عاشق باشم . اگر هم بخواهم ديگر نايي براي عاشق بودن ندارم . امشب مي خواهم يك بار ديگر زهرايم را كه مدت هاست صدايش نكردم را صدا كنم و فرياد بر سر كشم و از تنهايي هايم بگويم . هر چند او .............................
كسي نيست تا به فريادم را برسد و اين تنهايي را از من دور سازد .
خدايا
چرا من نمي توانم دوباره عاشق شوم . چرا نمي توانم كس ديگري را دوست داشته باشم .
زهراي من خوب مي دانست كي بيايد . او تمام درهاي محبتم و دريچه هاي قلبم را به سوي همگان بست تا ديگر نتوانم كسي را دوست داشته باشم .
آهاي شما كه داريد براي هيچ مي جنگيد . بدانيد من نيز روزگاريست همراه با شبانم در بيابان نامهرباني هاي يارم در پي دامي هستيم كه شايد هر گز وجود نداشتند . اما باز هر از گاهي دل به پاره سنگي خوش مي كنيم كه جز سنگي نيست .
نمي دانم چرا با آن تبسمهاي درروغينش خو گرفتم / تبسم هاي كه جز شعري دروغين نبودند و من ديوانه وار آنان را سروده اي از عاشقي مي دانستم كه تا پاي جان مرا دوست داشت . تنها كاري كه توانست برايم كند اين بود كه مرا از بيش عاشق تر كند و چند صباحي را ببازيچه خود سازد .
هيچ يك از اعضاي بدنم ديگر نمي خواهند با من اين راه را ادامه دهند . عشق زهرا آنان را نيز از آن خود كرده است .
دل پاره اي داشتم كه او نيز بي تابي مي كند تا هرچه زود تر از اين سينه ي آتشين رها شود . و حال اگر هنوز آتشي بر من غلبه نكرده است از اشكهايي هستند كه شب و روز نمي شناسند و هر آن از چشمان كم سويم جاري هستند .
زهرا !
......................................................................................
مي خواهم آنچه را كه دوست دارم به دست بياورم نه آنكه چيزي را كه به دست آورده ام دوست داشته ام و اين است تنها گناه نكرده ام كه تو براي آن مرا به دام مجازاتت كشانده اي .
